از دوستان قدیم و جدید
نظرتون در خصوص ایجاد یک تالار گفتمان دیگر
متفاوت ، قدرت مند ، با تغییرات اساسی بیشتر
چه هست ؟
لطفا ایمیل بزنید به این ادرس
bahram.attractive@gmail.com
سر انجام طاقت هر دو به سر امد و به توصیه بزرگترها برای حل اختلاف خود نزد شیوانا آمدند .
شیوانا به آنها نگاه کرد و از ایشان پرسید : با من چه کار دارید ؟
مرد جوان به طورخلاصه گفت : من به این خانم علاقه دارم اما او نصیحت های مرا سخت گیری می داند و حرف مرا حتی وقتی هم که درست است قبول نمی کند !
زن هم بلافاصله گفت : من هم این مرد را دوست دارم ولی او فکر می کند همیشه حق با اوست و هرچه بگوید حتما باید درست باشد !
شیوانا با لبخند گفت : بگذارید برایتان داستانی را نقل کنم . درگذشته ای نچندان دور مردی سنگتراش بود که هم کر بود و هم لال . این مرد زنی جوان گرفت . بعد از مدتی زن نزد شوهرش رفت و به او گفت که سنگتراشی شغل جالبی نیست و از زندگی با او خسته شده و قصد جدایی دارد . شوهر آن زن هر کاری کردکه زن را از تصمیمش منصرف کند موفق نشد به همین خاطر قلم را برداشت و بر روی یک سنگ مرمر نوشت : ( این فاصله می توانست ...... ! ) و بعد این جمله را نیمه تمام گذاشت و ساکت ماند و هیچ نگفت . زن هم شوهر را ترک کرد و رفت . از این قضیه 30 سال گذشت . زن و مرد قصه ما سی سال پیر تر شدند و دیگر هیچ نشانی از آن شور و هیجان جوانی دروجود آنها نماند . سر انجام زن متوجه شد که خطا کرده است و اختلاف بین او و شوهر کر و لالش آنقدر ها هم جدی و مهم نبوده که دلیل جدایی باشد . بهمین خاطر نزد شوهر پیرش برگشت و به او گفت از تنهایی خسته شده است و قصد دارداین چند سال آخر عمر را با شوهر قدیمی اش باشد . شوهر لبخندی زد و قلم سنگتراشی اش را برداشت و با اضافه کردن کلمه ( نباشد ) جمله روی سنگ مرمر را این گونه کامل کرد که : این فاصله می توانست نباشد !
آنگاه شیوانا ساکت شد و خطاب به زن و شوهر جوانی که با هم ناسازگاری داشتند گفت : همیشه بدانید که ما ادم ها معمولا با بزرگنمایی اختلاف ها سعی می کنیم جدایی ها را دامن بزنیم . وقتی جدایی رخ می دهد و دیگر میدانی برای ناسازگاری باقی نمی ماند و گرد و غبارجدل و مشاجره بیهوده فرو می نشیند ، آدمها تازه متوجه می شوند که همدیگر را بیشتر از اختلافشان دوست داشتند و این اختلاف ها و جدایی ها از همان ابتدا می توانست وجود نداشته باشد . وقتی چیزی از همان آغاز می توانست نباشد چرا باید بودنش را تحمل کرد و بعد با تحمل سختی و هزینه زیاد آن را از بین برد ؟
مدت ها بود میخواستم راجع به مسائلی که در پیرامونم وجود داره صحبت بکنم مسائلی که بعضی اوقات باعث خوشحالی و گاهی باعث ناراحتیم میشه .
از زمانی که به یاد دارم سعی می کردم با همه چیزهایی که مربوط به خودم میشه یجوری کنار بیام و این احساس تا حالا برام به صورت عادت شده البته گاهی وقتها حس عجیبی پیدا می کنم و اون باعث میشه عمیق تر فکر بکنم و برای هر مشکلی بدنبال یک راه حل مناسب بگردم گاهی وقت ها به خوشحالی هایی که برای ما ادم ها پیش میاد فکر می کنم می بینم این خوشیها گاهی بعد از ناراحتی هایی که برایمان رخ داده به وجود امده و بعضی وقتها خود این خوشیها به ناراحتی ختم میشه در واقع می خوام بگم تمام این خوشی ها و ناخوشی ها یه زمان خودش رو داره و باید طی بشه .
من زندگی رو به صورت یک قطار فرض می کنم که برای رسیدن به مقصد باید از خیلی جاها بگذره و البته مقصد همه مایکی هست ولی مسیر راهی که انتخاب می کنیم فرق می کنه و هر راهی مشکلات خودش رو داره باید سعی کنیم برای طی کردن این مسیر همه مشکلاتی که در راه پیش میاد اماده باشیم .
منم مثل شما مسافر یکی از این قطار ها هستم .
از زمانی که سوار قطار زندگیم شدم با بسیاری از مسائل مواجه شدم و همه اونها تمام داشته های من میشه این داشته هاچه خوب چه بد تا انتهای راه با من همسفرند ، هر لحظه که می گذره به داشته هاییم اضافه تر میشه.
سعی می کنم به گذشته هایی بدم کمتر فکر بکنم و نسبت به اینده خوش بین باشم و باحال هم کنار بیام این
چیزهایی که می گم شاید برایتان غیر قابل قوبل باشه ولی من اینطوریم ، اینجور زندگی می کنم و تا پایان راه این نیرو را خواهم داشت تا به مقصد برسم .
اگر خدا همه نعمت هایی که افریده به طور یکسان بین ما تقسیم میکرد مطمئنا هیچ کس انگیزه ای برای رشد و تکامل نداشت ، زمان و مکان معنایی نداشت ،تمام چیزهایی که در اطراف ما وجود داره اگر به دقت نگاه کنیم می بینیم در اونها رازهایی وجود داره تا ما بهتر زندگی بکنیم برای رسیدن به سعادت و خوشبختی باید تلاش کنیم وحتی این که این تلاش اگر نتیحه دلخواه نداشته باشه که خودش یک درس بزرگی از زندگی برای ما به ارمقال می یاره .
از خدایم می خواهم به همه ما توان و نیروی برخواستن و حرکت کردن و تلاش برای بدست اوردن اونچه که مارا ارامش می دهد عطا فرماید
دوست دار همیشگی شما عزیزان
بهرام
مهم نیست فردا چی میشه
مهم اینکه امروز دوستت دارم
مهم نیست فردا کجایی
مهم اینکه هرجا باشی دوستت دارم
مهم نیست که تا ابد با هم باشیم
مهم اینکه که تا ابد دوستت دارم
مهم نیست که قسمت چیه
مهم اینکه قسمت این شد دوستت داشته باشم
زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد!
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: "این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: "این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟"
دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."
زن نیز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟"
شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: "آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.
شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند."
|
|
| Lemon Law |