مدت ها بود میخواستم راجع به مسائلی که در پیرامونم وجود داره صحبت بکنم مسائلی که بعضی اوقات باعث خوشحالی و گاهی باعث ناراحتیم میشه .
از زمانی که به یاد دارم سعی می کردم با همه چیزهایی که مربوط به خودم میشه یجوری کنار بیام و این احساس تا حالا برام به صورت عادت شده البته گاهی وقتها حس عجیبی پیدا می کنم و اون باعث میشه عمیق تر فکر بکنم و برای هر مشکلی بدنبال یک راه حل مناسب بگردم گاهی وقت ها به خوشحالی هایی که برای ما ادم ها پیش میاد فکر می کنم می بینم این خوشیها گاهی بعد از ناراحتی هایی که برایمان رخ داده به وجود امده و بعضی وقتها خود این خوشیها به ناراحتی ختم میشه در واقع می خوام بگم تمام این خوشی ها و ناخوشی ها یه زمان خودش رو داره و باید طی بشه .
من زندگی رو به صورت یک قطار فرض می کنم که برای رسیدن به مقصد باید از خیلی جاها بگذره و البته مقصد همه مایکی هست ولی مسیر راهی که انتخاب می کنیم فرق می کنه و هر راهی مشکلات خودش رو داره باید سعی کنیم برای طی کردن این مسیر همه مشکلاتی که در راه پیش میاد اماده باشیم .
منم مثل شما مسافر یکی از این قطار ها هستم .
از زمانی که سوار قطار زندگیم شدم با بسیاری از مسائل مواجه شدم و همه اونها تمام داشته های من میشه این داشته هاچه خوب چه بد تا انتهای راه با من همسفرند ، هر لحظه که می گذره به داشته هاییم اضافه تر میشه.
سعی می کنم به گذشته هایی بدم کمتر فکر بکنم و نسبت به اینده خوش بین باشم و باحال هم کنار بیام این
چیزهایی که می گم شاید برایتان غیر قابل قوبل باشه ولی من اینطوریم ، اینجور زندگی می کنم و تا پایان راه این نیرو را خواهم داشت تا به مقصد برسم .
اگر خدا همه نعمت هایی که افریده به طور یکسان بین ما تقسیم میکرد مطمئنا هیچ کس انگیزه ای برای رشد و تکامل نداشت ، زمان و مکان معنایی نداشت ،تمام چیزهایی که در اطراف ما وجود داره اگر به دقت نگاه کنیم می بینیم در اونها رازهایی وجود داره تا ما بهتر زندگی بکنیم برای رسیدن به سعادت و خوشبختی باید تلاش کنیم وحتی این که این تلاش اگر نتیحه دلخواه نداشته باشه که خودش یک درس بزرگی از زندگی برای ما به ارمقال می یاره .
از خدایم می خواهم به همه ما توان و نیروی برخواستن و حرکت کردن و تلاش برای بدست اوردن اونچه که مارا ارامش می دهد عطا فرماید
دوست دار همیشگی شما عزیزان
بهرام
مهم نیست فردا چی میشه
مهم اینکه امروز دوستت دارم
مهم نیست فردا کجایی
مهم اینکه هرجا باشی دوستت دارم
مهم نیست که تا ابد با هم باشیم
مهم اینکه که تا ابد دوستت دارم
مهم نیست که قسمت چیه
مهم اینکه قسمت این شد دوستت داشته باشم
زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و در حالی که با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آن ها از پیرمرد بپرسد!
شیوانا در حالی که سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید. زن گفت: "این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمت کش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست می زند. از بس شب و روز کار می کند دستانی پینه بسته و سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نه چندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه می رود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم. ای استاد بزرگ از طرف ما از این پیرمرد بپرسید ما به چه چیز او به عنوان پدر و همسر افتخار کنیم و چرا باید او را تحمل کنیم!؟"
شیوانا نفسی عمیق کشید و دوباره از زن و دختر پرسید: "این مرد اگر شکل و شمایلش چگونه بود شما به او افتخار می کردید!؟"
دخترک با خنده گفت: "من دوست دارم پدرم قوی هیکل و خوش تیپ و خوش لباس باشد و سر و صورتی تمیز و جذاب داشته باشد و با بهترین لباس و زیباترین اسب و درشکه مرا در بازار همراهی کند."
زن نیز گفت: "من هم دوست داشتم همسرم جوان و سالم و تندرست و ثروتمند و با نفوذ باشد و هر چه از اموال دنیا بخواهم را در اختیار من قرار دهد. نه مثل این پیرمرد فرتوت و از کار افتاده فقط به اندازه بخور و نمیر برای ما درآمد بیاورد!؟ به راستی این مرد کدام از این شرایط را دارد تا مایه افتخار ما شود؟ ای استاد از او بپرسید ما به چه چیز او افتخار کنیم!؟"
شیوانا آهی کشید و به سوی پیرمرد رفت و دستی به شانه اش زد و به او گفت: "آهای پیرمرد خسته و افسرده! اگر من جای تو بودم به این دختر بی ادب و مادر گستاخش می گفتم که اگر مردی جوان و قوی هیکل و خوش هیبت و توانگر بودم، دیگر سراغ شما آدم های بی ادب و زشت طینت نمی آمدم و همنشین اشخاصی می شدم که در شان و مرتبه آن موقعیت من بودند!؟"
پیرمرد نگاه سنگینش را از روی زمین بلند کرد و در چشمان شفاف شیوانا خیره شد و با صدایی آکنده از بغض گفت:" اگر این حرف را بزنم دلشان می شکند و ناراحت می شوند!! مرا از گفتن این جواب معاف دار و بگذار با سکوت خودم زخم زبان ها را به جان بخرم و شاهد ناراحتی آنها نباشم!"
پیرمرد این را گفت و از شیوانا و زن و دخترش جدا شد و به سمت منزل حرکت کرد.
شیوانا آهی کشید و رو به زن و دختر کرد و گفت: "آنچه باید به آن افتخار کنید همین مهر و محبت این مرد است که با وجود همه زخم زبان ها و دشنام ها لب به سکوت بسته تا مبادا غبار غم و اندوه بر چهره شما بنشیند."
می گن ادم تو یک نگاه عاشق میشه ولی من می گم ادم با یک صدا هم عاشق میشه
اون جیزی که من اول تجربه کردم تو اولین نگاه نبود چون چشمانی نبود که بهشون خیره بشم و برق نگاهش بخواد من رو افسون بکنه بلکه تنها صحبت هایی بود که می شنیدم و بهش فکر می کردم تو خلوت تهایم ؛ در تمام ثانیه های که دارم کسی هست که باهام صحبت بکنه و صداش همیشه تو گوشم باشه گذشته خودم رو فراموش کنم و به اینده ای فکر می کنم که تنها ارامشی هست که هر انسانی دوست داره بهش برسه با تو بودن ؛ یادمه وقتی بهم گفتی بهرام ازت می خوام دل بستم نشی دلم می خواست بهت بگم دیر گفتی نگین چند روزی هست که دل بستت شدم چند روزی هست که وقتی صدای زیبات رو از پشت گوشی تلفن می شنوم تمام هوش و هواسم به سمتش می ره و از خود بی خود می شم بعضی وقتا هست که فقط دلم برای شنیدن اون صدای نفست خیلی بی تابی می کنه حالا ازم می خوای دل بستت نشم ..
روز و شب ، خورشید و ماه همه یه نعمتی هستند برای ما تا به ارامش برسیم در طول زندگی ولی با وجود همه اینها ادمی احساس تنهایی می کنه تا وقتی که یار و همدم خودش رو پیدا نکنه وقتی من تو هیچ زمنیه ای کم بودی نداشتم و احساس ارامش می کردم به خیال خودم ، تو اومدی و با صحبت کردن بهم گفتی من هستم کسی که به یادت باشم بهرام و زمانیی بود که بهم فهموندی هنوز بزرگ ترین نیاز هر انسان رو ندارم فهموندی بهم اگر کسی نباشه دوستت داشته باشه زندگیت بی معنیه بهم ثابت کردی عشق به وجود میاد اگر فقط بخوایم ..
روز اولی که دیدمت برای اولین بار به خودم می گفتم قبلش الان حسابی دست و پای خودم رو گم می کنم و سوتی های زیادی می دم ولی وقتی دیدمت یه حس درونی بهم انرژی داد حسی که هیچ احساس قریبی باهات نداشتم فکر می کردم سال ها در کنارم بودی ولی الان می گم قراره سال ها در کنار هم باشیم و این حس بودن بودش که بهم انرژی داده بود .. اولین نگاه رو روی چشمات انداختم اولین گرما رو با شونه به شونه شدن تو احساس کردم و اولین احساس عشق رو وقتی که دستت رو در دستم گذاشتی و اولین احساس ارامش رو زمانی که داشتی با انگشترم بازی می کردی بهم هدیه دادی اون لحظه که تو تاکسی نشسته بودیم با هم و به سمت جلو حرکت می کردیم به این فکر می کردم اینده و گذر زمان با تو بودن خیلی معنی ها رو می تونه داشته باشه
دوستت دارم نگین با تمام کمی ها و بدی هایی که دارم عاشقت شدم
دل من تاریک و تاره , شب من, شبای یلدا
تو چشام غصه خوابیده تو دلم حسرت فردا
دل من پیشت اسیره تنمم پر از تمنا
کی بشه با هم بشینیم منو تو یه گوشه تنها
سرتو با مهربونی بذاری به روی پاهام
بشنوی صدای قلبم که میگه بی تو یه تنهام
کاش بیاد روزی که دیگه تو و من هایی نباشه
عطر خوب مای تازه توی عشقمون بپاشه
کاش بیاد روزی که هر دو هم و تو بغل بگیریم
کاش بشه که بی اراده واسه ی فردا بمیریم
من دیگه نمیگم ای کاش , تا که آرزوم محال شه
تا که این حرفای رنگین همشون نقش بر آب شه
تو باید پیشم بمونی , تو که با من هم زبونی
تورو می خوام تا قیامت , تو که قدرم و می دونی
مثه شمع به پات میشینم میسوزم تا ته دنیا
با تو ام مثله همیشه حتی تو عالم رویا
تو شدی کابوس شبهام توی تنهایی زندون
میایو می شکنی بازم سکوتو با لب خندون
من بازم مثله همیشه ساکت و غرق نگاهم
میدونم که آخرش من خالی ام غرق گناهم
خواب دیدم که توی دنیا من و تو یه گوشه تنها
با همیم مثله همیشه توی خواب و توی رویا
من تورو بغل گرفتم می کشیدم دست توی موهات
می دونی یه شوق تازس توی حرفام و رو لبهات
یادمه 11 سال پیش وقتی دو عدد 77 در کنار هم قرار گرفته بودن به خودم گفتم وقتی این 88 با هم برابر بشن من به کجا رسیدم ؟
الان من دارای یک وب سایت بزرگ هستم که خیلی ها ارزوی داشتنش رو دارن
دارای یک شغل خوب و در امد خوب
دارای یک همسر خوب و مهربون
و از همه مهم تر دارای بدنی سالم هستم
امید وارم سال 88 برای همه شما و عزیزان شما سرشار از امید و شادابی باشه و به امید روزی که سال 99 باز این متن رو قرار بدم و از چیز هایی که بدست اوردم در این مدت براتون بگم
دلتون شاد
|
|
| Lemon Law |