تبليغاتX
آخرین انجمن
دست نوشته های یک وب مستر بازنشسته

  • پيرمردي صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي‌شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: بايد ازتو عکسبرداري شود تا جايي از بدنت آسيب نديده باشد. پيرمرد غمگين شد و گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست. پرستاران از او دليلش را پرسيدند. پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي‌روم و صبحانه را با او مي‌خورم. نمي‌خواهم دير شود! پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي‌دهيم. پيرمرد

  • پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي‌شناسد! پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي‌رويد؟ پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من که مي‌دانم او چه کسي است...!

  • + نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 22:51  توسط بهرام  | 


    این اهنگ رو گوش کنید

    http://www.p30star.ir/Shahre-Man.mp3

    نظر فراموش نشه


    + نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 0:47  توسط بهرام  | 

    HTML clipboard

    این مثنوی حکایت پریشانی من است بشنو که سوگ نامه ی ویرانی من است امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

    گفتی غزل بگو غزلم شور و حال مرد ، بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

    گفتم مرو که تیره شود زندگانی ام با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

    گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است دیگر چه جای دل خوشی عشق بازی است اصلا کدام احمق از این عشق راضی است؟ این عشق نیست فاجعه ی قرن آهن است من بودنی که عاقبتش نیست بودن است  حالا به حرفهای قدیمیت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام  حق با تو بود از غم غربت شکسته ام بگذار صادقانه بگویم که خسته ام بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق من را به انتظار نبودن کشانده اند روح مرا به بستر پوچی نشانده اند تا این برادران ریا کار زنده اند این گرگ سیرتان جفا کار زنده اند یعقوب درد می کشد و کور می شود یوسف همیشه وسله ی نا جور می شود اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند منصور را هرآنی به دار می زنند اینجا کسی برای کسی کس نمی شود حتی عقاب در خور کرکس نمی شود  جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست ما میرویم چون دلمان جای دیگرست ما میرویم هر که بماند مخیر است  ما می رویم گر چه ز الطاف دوستان بر جای جای پیکرمان زخم  خنجر است  دل خوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است ما می رویم مقصدمان نا مشخص است هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم این جا که گرگ با سگ گله برادراست ما می رویم ماندن با درد فاجعه ست در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه ست دیریست رفته اند امیران قافله وا مانده ایم قافله حیران قافله اینجا اگر چه باغ من و  پای لنگ نیست باید شتاب کرد مجال درنگ نیست بعدا به آفتاب هی  باج می دهیم ما هم بدون بال به معراج می رویم

     

    + نوشته شده در  یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:28  توسط بهرام  |