سر آن كوچه خاموش غريبانه نشستم
راه آن كوچه به هرعابردل سوخته بستم
تن به ديوار فرو كوفتم وسربشكستم
گفتم:آخرتومي آيي،تومي آيي،تو مي آيي
يادم افتاد به آن پيوند گسسته،يادم افتادبه پيمان شكسته
يادم افتاد به آن روز جدايي، يادم افتاد كه ديگر نمي آيي
پيش چشمم همه خاطره ها بال گشودند
يادم آمد شب مهتابي گرمي،دست در دست هم از آن كوچه گذشتيم
يادم افتاد كه گفتي!سر سكوي بزرگي بشينيم و نشستيم
دست در دست نهاديم وديده بستيم
كوچه ازخاطره پر بار،سينه ازوسوسه سرشار،شهرازهمهمه پرسو
توبرانگشت من انگشت گره كردي وگفتي:
گره اي راكه من امروززدم كس نگشايد
هيچ پيماني از اين بيش نباشد
برگي از شاخه اي افتاد،كمي زمزمه سر داد
آشنايي هم از آن كوچه گذر كرد
به سراپاي توهرگشت ونظر كرد
تو پريشان شدي و لب بگذيدي
نرم چون سايه به آغوش من از ترس خزيدي
من صداي تپش قلب تو را مي شنيدم
ترس را آنگاه در چشم توديدم
ماه مي ريخت به راه من و تو،ما دو عاشق،گنهكار
گاه بيداروگاهي خواب گذشتيم
زيرباراني ازآن تقره مهتاب
نرم چون آب گذشتيم،بازشدپنجره هاي نرم
وكس گفت كه هستيد؟!
ما گذشتيم وبه لبخندجوابي نداديم
گفت:پيداست كه هستيد!
بسته شد پنجره ما نيز بگذشتيم
سر آن كوچه منفور نشستيم
ولب از زمزمه بستيم
راست مي گفت كه ان مردك عيلر،راست مي گفت كه هستيم
حال اين كوچه مان هست
همان عطر،همان بو،همان رنگ،همان رو
پنجره اماهمچنان گردگرفته،همچنان دست نخورده
مانده خاموش وافسرده
ديرگاهي است برآن نقش سرانگشت نيست
نكنه يار مرده
سالها رفت ولي كوچه همانجاست هنوز
همه برجاست همه باقيست......ولي
كوچه آن كوچه دگرنيست،سالهارفت چوباد
پانزده وبيست و سي،من غريبانه نشستم يك عمر
بر سكوي آن كوچه ننگ،يكي انداخت برايم گل،آن ديگرسنگ
من نه ازسنگ رميدم نه ازسنگ خنديدم،نه ازآن سنگ زنان رنجيدم
آن قدر ماندم وماندم كه چون برگ برسرتنهايي خودخشكيدم
نجوان بودم واين كوچه گذرگاهم بود
كوچه خاطره ها،زمزمه ها،كوچه ساكت ودلخواهم بود
ولي امروزكه زين كوچه بيرون مي آيم
نجوان رفته وپيرمي آيم،بادلي سوخته وغرق به خون مي آيم
كس ندانست ونداندكه چه آمدبه سرم،اين همه سال تونيزنگرفتي خبرم
همگان پندارندمن راه افتادم
من دل ازكف داده وراه گم كرده ورهگذرم
واي به حال دلم،سر اين كوچه نشستم سي سال
ولي امروزغريب وطن خويشتنم
تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم
راستي تو كجاي كه بيايي كه ببيني كه هنوز
ره نشين اين كوچه خاموش منم....
+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:26 توسط بهرام
|