امروز صبح داشتم وبلاگ قبلیم رو که داستان بازگشت رو توش می نوشتم نگاه می کردم یادم یکی از پیوندهام افتادم بهش سری زدم و این رو خوندم
آدم ها از همه تان معذرت میخواهم. به خاطر حرف نزدن، به خاطر ساکت بودن،
به خاطر گوشه گیر بودن، به خاطر قایم شدن لای جمعیت و منتظر این ماندن که
یکی تان توجه کند به دختری که گوشه ای نشسته و فقط نگاه می کند. نمی دانم
چرا منتظرم بیایید دنبال نگفته هایم. معذرت میخواهم که زندگی ام آنقدر کسل
کننده و کند است که اگر بعد یک ماه هم از من بپرسید چه خبر هنوز هم جواب
"سلامتی" را میشنوید. ببخشید که نمیتوانم بنشینم و برای شما از آخر هفته ی
خوشی که داشتم حرف بزنم، از اینجا و آنجا رفتنم حرف بزنم، از مسافرت، از
فلان پارتی، از فلان آدم، از فلان چیز. ببخشید آدم ها که من حرفهایم
درباره ی آخرین فیلمی که دیدم یا آهنگی ست که به تازگی شنیدم. آنقدری
دراما در زندگی ام دارم که برای شما ساعت ها صحبت کنم ولی نمیخواهم. آیا
به شما ربط دارد؟ ندارد دیگر. ولی دلم میگیرد وقتی که من را دور میندازید.
به همین راحتی. انگاری محکومم به حرف زدن یا رانده شدن از همه آدم ها.
معذرت میخواهم برای نداشتن حرف های "مهم". معذرت میخواهم که از همه ی شما
که باعث میشوید احساس "کمتر بودن" داشته باشم، انتظار معذرت خواهی دارم.
حکایت من دقیق برعکس این نوشته است حکایت پسری که حرف می زنه با همه هست یا با همه در هر شلوغی و خلوتی صحبت می کنه پسری که همیشه حرفی برای گفتن داره تا بخواد بگه ما هم هستیم بخواد بگه همیشه هستم همیشه در صحنه می خوام دیگه حرف نزنم خسته شدم از بس ابراز وجود کردم خسته شدم از بس نقل مجلس بودم خسته شدم از بس سخن ور یا مخاطب بودم خسته شدم از بس با ادمها در ارتباط بودم خسته شدم از بس برای خواسته هام حرف زدم حالا دیگه نمی خوام حرف بزنم می خوام سکوت بکنم می خوام ساکت یه گوشه ای بشینه ایم رو ورق بزنم می خوام برای خلوت دل خودم شعر بخونم می خوام برای اروم شدم ذهن خودم فکر بکنم می خوام روزی باشه وقتی حرفی می زنم همه تعجب بکنن و و و و و و و و می خواهم های زیادیی که نمی خوام بگم ..
وقتی حرف می زنی تفهیم کردنش برای دیگران سخته ولی وقتی حرفی نمیزنی حد اقلش اینه که می دونی کسی ازت دلخر نمیشه یا نیست .. خیلی سعی کردم کسی رو ناراحت نکنم ولی خب همین حرف زدنم باعث ناراحتی ها شد .. خیلی سعی کردم حرفی رو که می خواستم بگم همین چند روز پیش به کسی طوری بگم که با حرفای قدیمم ناراحت نشه ولی نشد ترجیح دادم سکوت بکنم تا ناراحت نشه .. از این پس سنگ قبر آرزوهایی هستم که خیلی هاتون بهم گفتید چی تو ذهنتون بوده .. دیگه فانوس اطاق تنهایی هاتون نمی خوام باشم خسته شدم ..
بدرود همه اونهایی که باهاتون حرف می زدم و می خندوندمتون تا دلتون شاد باشه ..
بای بای
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 23:11 توسط بهرام
|