تبليغاتX
آخرین انجمن

بهرام : دیر که نکردیم ؟

ساناز : نه بابا یه 10 دقیقه هم میشه که زود رسیدیم

بهرام : بهتر هستش بریم تو اونجا منتظرش بشینیم

( داخل کافی شاپ شدیم )

بهرام : قهوه می خوری یا بگم شکلات داغ بیاره

ساناز : من العان هیچی نمی تونم بخورم همش تو این فکرم که این دختره دیوانه چی کار کرده

بهرام : تا خودش نیاد نگه هیچی چیزی مشخص نمیشه ؛ تو که این همه صبر کردی این چند دقیقه هم روش ؛ فقط خواهش چیزی بهش نگی که بهش بر بخوره

ساناز : اهان اوناهاش داره ماشینو پارک می کنه ؛ من برم بیارمش تو

بهرام : نه صبر کن .. اه .. این هم با این کاراش خب بهش زنگ می زدی

( ساناز و تایماز وارد سالن شدن و من برای احترام از جام بلند شدم هر چند که تو اون سرما حس هیچ کاری رو نداشتم ولی مجبور بودم ؛ با نشستن اونها من هم نشستم بعد از احوال پرسی ازشون پرسیدم چی میل دارن و راهی میز بار شدم ؛ وقتی داشتم بر می گشتم سانازو دیدم که داره به صورت عصبی با تایماز حرف میزنه من که دیگه تا اون لهظه خودمو خیلی خونسرد شنون داده بودم حالا دیگه باید کاری می رکدم )

بهرام : ساناز این چه حرفیه می زنی به تایماز اصلا خود تو اگه جای اون بودی چی کار می کردی ؛ بدش هم ما که تمام ماجرا رو نمیدونیم بگذار تعریف کنه بدا باهاش دعوا کن تو العان داری قساس قبل جنایت می کنی ؛ خب تایماز خانم ماجرا رو برامون تعریف کن ببینیم اصلا اصل ماجرا چی بوده

تایماز : ممنون از شما آقا بهرام ؛ راستش ماجرا از اونجا شرو شد که داشتم از.........

ببخشید خانم .. چند لحظه لطفا ..

برید آقا لطفا مزاحم نشید

نه من قصد مزاحمت ندارم .. کارتون داشتم می خواستم در مورد  این آدرس ازتون کمک بگیرم ؛ آخه من با اینجاها آشنایی ندارم .. برای همین هم ازتون کمک می خوام

خب .. آدرستون کجاس

بفرماید ؛ توش نوشته کوچه ملک ولی هرچی می گردم پیداش نمی کنم

حق داری . اسم 20 سال پیش این کوچه ملک بود العان شده کوچه آبان .. همین خیابان را مستقیم برید بعد از اولین چهار راه دست راست خیابان آبان یا همون ملک شما مشخص هستش ..

خیلی ممنون از راهنمایتون .. اگه جای می رید برسونمتون

نه مرسی .. خونمون همین بغل هست . خدافظ

خداحافظ

.........

سامان : سلام

( نفهمیدم صدا از کجا میاد و گفتم شاید آشنایی باشه برای همین هم ایستادم ؛ وقتی برگشتم همون پسره که چند دقیقه پیش ازم آدرس پرسیده بود رو دیدم )

تایماز: سلام .. اینجا ایستادین ؟

سامان : منزل رو پیدا کردم ولی انگاری کسی نیستش

تایماز : شما با مهران کار دارید؟

سامان : بله .. مگه شما می شناسیدش

تایماز : بله .. کدوم دختری هستش که این آقا مهران رو نشناسه .. با همه دخترا حد اقل یک بار دوست بوده ..

سامان : پس که این تور .. ببینم شما هم باهاش دوست بودین ؟

تایماز : من باید برم .. کاری ندارید .. خدا حافظ

سامان : نه .. ببخشید . منظور بدی نداشتم .. باشه معذرت می خوام  

( ولی من اصلا توجه نکردمو همین جوری به راه خودم ادامه دادم .. البته شاید بهتر بود بر میگشتمو جوابشو می دادم تا شاید همونجا ماجرا تمام بشه . فردای اون روز که داشتم از کلاس کنکور بر می گشتم پیاده دوباره همون ماشین سامان کنارم ترمز کردو دیدم مهران و سامان از ماشین پیاده شدن .. مهران اومد سمت منو روبروم ایستاد و بهم گفت که چی مثلا گفتی من با همه دوست بودم .. همینجا ابروتو ببرم .. می خوای نامه های که ازت دارمو تو محل پخش کنم .. نه اگه دوست داری بگو .. فکر می کنی خیلی زرنگی فکر می کنی من با این حرفا می یام دوباره سمتت ..نه دختر من دیگه پیش تو بیا نیستم این پنبه هم از گوشت در بیار که می تونی یجوری خودتو به من بچسبونی .. من که اشک چشمامو گرفته بود فقط سرمو انداختم پایین شروع کردم به حرکت کردن نمی دونستم باید چی کار بکنم اگر هم می دونستم نمی تونستم چیزی بگم هم به خاطر اون نامه هایی عاشقانه ای که پیش مهران داشتم و هم به خاطر این که مهران رو دوستش داشتم ..

ولی حالا دیگه عشق جاشو داده بود به نفرت وقتی که رفتم خونه رفتم تو اتاقمو شروع کردم به گریه کردن ساعتها فکر کردم و تصمیم گرفتم هرجوری شده از مهران انتقام بگیرم .. فردای اون روز دوباره سامان رو دیدم که داره دم خونه مهران قدم میزنه نمی خواستم منو رو دوباره اونجا ببینه راه دیگه هم نداشتم برای رفتنن به خونه مجبور شدم به راهم ادامه بدم وقتی رسیدم سامان برگشت بهم گفت (

سامان : بابت دیروز معذرت می خوام تایماز خانم .. فکر نمی کردم مهران بخواد این جوری بکنه ..

(من داشتم به راه خودم ادامه می دادم که برگشت دوباره گفت )

سامان : حالا شما هم یه چیزی بگید که دل ما هم آروم بگیره !

تایماز : می ترسم بهتون حرفی بزنم بگذارید کف دست مهران

سامان : نه دیگه مطمعن باشید این جوری دیگه نمیشه .. ادم یه اشتباه رو 2 بار تکرار نمی کنه .. حالا چرا دارید می رید چند لحظه صبر کنید

تایماز : بله بفرماید

سامان : راستش می خواستم از دلتون در بیارم .. نمیدونم چجوری ولی این شماره من هستش ازتون خواهش می کنم با هام تماس بگیرید تا با هم بیشتر صحبت کنیم

( موقیت مناسبی نبود برای ایستادن برای این هم که زود تر از اون معرکه خلاص بشم شماره رو گرفتمو خدا حافظی کردیم از هم )

( تو خونه رو این اتفاقات خوب فکر کردم به خودم گفتم این بهترین راه برای انتقام گرفتن از مهران هستش .. تصمیم گرفتم فردا با سامان تماس بگیرم )

 

پایان ...

 


آیا این حق سامان بود ؟

چرا ما دیگران رو ابزار های کار خودمون قرار می دیم !!

خود شما چند دفعه این کارو کردید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:15  توسط بهرام  | 

 

Free Hit Counter
Lemon Law